.......

دلم از خیلی چیزا گرفته نمیدونم چرا همش گره میافته تو کارامون نمیدونم این همه سختی برای چیه ؟ خدایا می خوای از من چی بسازی ؟ امروز چند تا اتفاق افتاد که حالمو گرفت و دوباره اشکمو درآورد ، اتفاقایی که خیلی هم ساده بودن ولی ریشه شون خیلی عمیقه اونقدری که میرسه به مشکلات بزرگ زندگیم که یادآور اونا بودو بازم من داغون شدم ، گفت امروز رفته آزمایش داده ، پاهاش درد میکنه ، صداش خوب نبود منم نتونستم بهترش کنم ،آخه چجوری آرومش کنم با دل داغون خودم ، خودمم دلم پره دلم گرفته بخدا دیگه نمیکشم ، وقتی میبینم چیزایی که من تحمل کردم حتی یک درصدش رو خیلی از دوستام نمیتونن تحمل کنن، وقتی میبینم هیچ وقت روی خوش زندگی رو ندیدم و فقط خودم به خودم امید میدم و سعی میکنم نیمه پره لیوان رو ببینم می فهمم که آدم ضعیفی نیستم ولی هر آدم قوی هم ظرفیتی داره بالاخره یه جایی کم میاره . امروز از خدا پرسیدم که چرا بهم نگاه نمیکنه ؟ من که خیلی صداش کردم من که همیشه شکرش کردمو راضی بودم ، چقدر مشکل آخه تا کی ؟ چرا من آرامش ندارم ؟ هیچ کاری هم از دست هیچ کسی برنمی آد جز خودش

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:1 توسط موژان|

 

/ 0 نظر / 13 بازدید