دلتنگی

امروز میره دوباره ...

فردا صبح زود باید اونجا باشه تا بهشون بگن کدوم شهر افتادن الان فقط استانش معلومه ، که استان خودمون نیست...

دلم خیلی گرفته از رفتنش ولی به روی خودم نمیارم نمیخوام غصه ی منم بخوره هرچند میدونم الانشم خیلی غصه داره ، یه حسی دارم انگار قلبمو تو مشتم دارم فشار میدم یه حس خیلی بدیه که نمیخوام بره ولی کاری هم از دستم برنمیاد ... چشمام اشکی شده ...بهش میگم اصلا بیا این رسم دلتنگی وقت رفتنو بذاریم کنار همینجوری هم اشکام داره میریزه ، خوبه دارم براش مینویسم اگه حرف زدن بود که تا حالا صد بار خودمو لو داده بودم ...حالم دست خودم نیست...میگه باشه منم اینجوری بیشتر دوست دارم ولی من که میدونم داره بخاطر من میگه و حالش از من بدتره ... خدایا کمکش کن نمیتونم ادامه بدم بعدا میام مینویسم....

 

بعدا نوشت :

بعدازظهر حالم خیلی بد بود ، حتی از روز اولی که میرفت آموزشی هم بدتر بودم ، با کوچیکترین حرفی یا فکری چشام خیس میشد . مامانم متوجه شد یواشکی اومد کنارم گفت چرا بی حالی ؟ از چی ناراحتی ؟ گفتم ناراحت نیستم که ! گفت چرا معلومه ، خندید گفت آقاتون نیومده اینجوریی ؟! با تعجب گفتم نهههههه ! گفت چی شد تموم شد ؟ گفتم بله تموم شد آموزشی . گفت بقیه شو کجا میافته گفتم دقیق هنوز معلوم نیست فردا معلوم میشه با لبخند پاشد رفت و یه لبخند هم رو لبای من کاشت . با یه کلمه خیلی خوب خطابش کرد کلمه کردیه و ترجمه نمیشه :) الان حالم کمی بهتره ، امشب رو خونه دوستاش میمونه تو یه شهر نزدیک شهری که باید فردا بره !!! الانم داریم اس ام اسی حرف میزنیم . خدایا کی میرسه ما این کارت پایان خدمت رو قاب کنیم بزنیم بالا سرمون ! داریم با هم ماههایی که باقی مونده رو حساب میکنیم که اگه عقد هم کنیم سه ماه ازش کم میشه.

خدایا به حق بزرگی و مهربونی خودت به همه ی جوانها کمک کن ( آمین )

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:15 توسط موژان| 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید