مادر داماد دوسته ما داریم ؟!

سلام به همه ی دوستای گلم

بالاخره کارای خونه یکم کمتر شدن و خونه شبیه خونه شده نیشخند برای خونه قبلیه هم مستاجر اومده و یه زن و شوهرن با دوتا پسرشون که دوقلون و خوانواده ی خوبین البته خونه هامون ربطی بهم نداره .

تو این چند روز هم اتفاق خاصی نیافتاد و طبق معمول هر روز با نفسمون گپی میزنیم کمابیش از حال هم باخبریم ولی این دوری و کار زیاد و ندیدن طولانی دیگه داره اعصاب جفتمونو خط خطی میکنه عصبانی دلم حسابی براش تنگ شده گریهخدایا خودن کمکمون کن . دیروز و پریروز مامانم همش حالشو میپرسید و در موردش ازم سوال میکرد که حالش خوبه ؟ جابجایی بهش ندادن ؟ چی میگه ؟ نگفته کی میان ؟؟؟؟ تعجب خو مامان من نه به اون دختر ندادن و جنگ و دعوای اولت نه به این دخترو دودستی تقدیم کردنت تعجب شما باورتون نمیشه اون اولای کار که بحثش شد و خواستگاری و اینا این مامان ما چه قشقرقی راه انداخت !!! کم مونده بود من و خودشو بکشه میگفت نباید باهاش ازدواج کنی من مخالفم . خدا شاهده استرسی بهم وارد کرد که تو عمرم همچین استرسی رو تجربه نکرد و نخواهم کرد استرسبعدشم که من خیلی ملایم و آروم سعی میکردم کمی براش توضیح بدم و تو هر جمله م قید میکردم که اگه شما راضی نباشید منم ازدواج نمیکنم باهاش (الکی مثلا من میتونم از نفسم جدا بشم چشمک)  بازم میپرید وسط حرفمو هی منو به دروغگویی متهم میکرد آخر سر هم قسم خورد که کاری به کارم نداشته باشه خنثی راستشو بخواید خیلی دلم شکست ازین کارش، کلی بخاطر این حرفش گریه کردم . کلی دلم برای خودم سوخت که چرا مامانم باید اینجوری باهام رفتار کنه من که تا حالا تو هیییییچ موردی رو حرفش حرف نزدم تنها دخترشم و هیچ خواهری هم ندارم کمی باهاش دردودل کنم حداقل یکم اینبار به حرفم احترام بذاره و بهش فکرکنه و یکم به انتخابم بها بده دل شکسته خب بگذریم الانو عشقه قلب اصلا عاشق نفس شده سوال فکر کنم اون بیشتر از  من منتظر روزیه که نفس بیاد و ما بریم سر خونه زندگیمون قلب

راستش ماجرای دخترداییم سر این درددل رو باز کرد ، خب خواستگاری انجام شد به خوبی و خوشی و کلی استرس دختر دایی و ... فردای اون شب پسر داییم میره پیش دختر داییم ( اینا با هم زندگی نمیکنن ، دختر داییم از بچگی که مامانش طلاق گرفته پیش مادربزرگم زندگی میکنه ولی پسر داییم پیش داییم و نامادریش ) خلاصه اینکه بهش میگه پسر خوبیه و خونوادشم کمابیش میشناسیم و مشکلی نداره ازون لحاظ ولی ( امان ازین ولی ها ناراحت) تحصیلات نداره و نظر ما اینه که بعدا دچار مشکل میشی و میبینی شوهرای دوستات همه تحصیل کرده ن و کارمندن وازین حرفا بعدا پشیمون میشی و دختر داییم بهم زنگ زد وکلی با بغض اینا رو تعریف کرد و من واقعا درکش میکردم چون چند برابر سختترش بسر خودم اومده بود . کلی آرومش کردم و براش حرف زدم . راستش این آقا پسر رو من خودم باهاش برخوردی نداشتم ولی دختر داییم خیلی زیاد در موردش باهام حرف زده ، مثل خواهر میمونیم برای هم و خیلی صادقانه باهم حرف میزنیم برای همین میدونم همه حرفاش راسته و نگرانشم . دختر داییم یه سال از من کوچیکتره 22 سالشه این آقا پسر 27 سالشه ، از خوبی اخلاقش و رفتار و برخوردش بگم که عالیه واقعا با بعضیها که مقایسه میکنم خیلی بهتره و تو این مورد با حرفایی که دختردایی زده فکر نمیکنم هیچ ایرادی داشته باشه دخترداییم همیشه میگه من سختی زیاد کشیدم همش احساس میکنم خدا این پسرو سر راه من قرار داده ( مامانش که طلاق گرفته سختی زیاد کشیده ) . ظاهرش هم که میگه خوبه . از لحاظ مالی هم وضعش عالیه و کمتر کسی دورور ما هست که تو این سن این اندازه ثروت داشته باشه . دلیل درس نخوندنشم همینه ، ایشون تا دوم سوم دبیرستان خوندن دیگه ادامه نداده بدلایلی و وارد بازار شده و کار کرده و به اینجا رسیده. دختر دایی هم میگه وقتی باهاش حرف بزنی و کنارش باشی میبینی که از خیلی از تحصیل کرده ها بهتر حرف میزنه و خیلی هم با شخصیته و خیلی چیزا رو دختر داییم از ایشون یاد گرفته منظور اخلاق اجتماعی و ازین حرفا. حالا پسر داییم هم برگشته میگه باید تحصیلات رو جدی بگیری و معیار اصلیت باشه و .... این تا حدودی مثل اینکه حرف دایی هم هست.

حالا من نمیدونم چیکار کنم براش . البته غیراز گوش دادن به درددلاش و آروم کردن و از تجربیاتم گفتن کار دیگه ای از دستم برنمیاد .

+ این پسر دایمم که رفته رو منبر واسه یه مدرک لیسانس! بزور داییمو راضی کرد و این دختر رو نشون کرده وبعد ماه رمضون عقدش میکنه . ازین حرصم میگیره که هیچی این دختره میزون نیست و پسر داییم خیلی ازش سرتره و کل فک و فامیل بهش میگفتن دیگه داییم که هیچی خودشو کشت ولی پسر دایی ول کن نبود آخرشم حرف خودش شد. فقط همینقدر بگم که از هیچ لحاظی خونواده هاشون با هم در یک سطح نیستن و تفاوت فرهنگیشون خیلی زیاده و مادر  دختره هم باباشو از خونه بیرون کرده و دلیلشو کسی نمیدونه و یه جوریم کلا .... دختره هم اصلاخوشکل نیست نیشخند

+ دختر داییم لیسانس علوم اجتماعیه و فعلا شغل ثابتی نداره ، اون آقا هم با کار کردنش اصلا مخالف نیست.

+ گفته اشکالی نداره میرم مدرک میگیرم ناراحت دلم براش سوخت .

/ 7 نظر / 58 بازدید
خانومی

به نظر من شعور خیلی از مدرک مهم تره . خب این آقا هم گفته میرم مدرک میگیرم پس دیگه مشکل کجاست ؟

نیاز

سلام عزیزم خب این روزا نون حلال خوردن مهمه حالا با مدرک یا بی مدرک گیر الکی میده کی الان داره از مدرکش نون میخوره غیر مهندس و دکتر؟

یک زن خانه دار معمولی

انشاالله به زودی زود به نفست برسی ,این دوریها باعث میشه به هم علافمندتر بشین و بیشتر قدر همو بدونین,امشب برام دعا کن,منم شما رو یادم نمیره

خانم توت فرنگی

اوا!! خب وقتی انقدر همدیگه رو میخوان به پسر داییت ارتباطی نداره که!! درسته تحصیلات هم خیلی مهمه اما وقتی دختره خودش کنار اومده دیگه حرفی نمیشه زد و دخالت کرد.. گناه دارن طفلی ها

خانومی

سلام موژان عزیزم نمیدونم گفتن این حرف فایده ای داره یا نه.. ولی منم معتقدم مدرک تحصیلی نمیتونه ملاک باشه.. ولی خب توی زندگی یه جاهایی که نمیدونیم علت اختلافات چیه حدس میزنیم اختلاف تحصیلی میتونه باعثش باشه! متوجه شدی عزیزم؟ حدس میزنیم. همسر منم حدود 6 سال مدرکش ازمن پایینتره.. ینی دیپلم داره. نمیگم اصلا به چشم نمیاد ولی اونقدر نیست که بخواد دردسر ساز بشه ایشالا هر چی خیره همون میشه. بابت کامنتت توی شرایط سختی که داشتم هزاران بار میبوسمت.. و یه دنیا تشکر عزیزم

سونیا

آخی شرایط دخترداییت مثه منه .. به مامانت بگو با دا اشش حرف بزنه این دختر با همین خواستگارش ازدواج کنه با مادربزرگ زندگی کردن راحت نیست گناه داره

سونیا

ببین موژان تو مسیولیت داری یه کاری واسه دخترداییت بکنی از طریق مامان و بابات ... کمکش کن ازدواج کنه به خود دخترداییتم بگو دست رو دست نزاره جلو اینا وایسه ... منم اگه میخواستم بحرف برم تا حالا گرفتارو مجرد میموندم