خدایا بهمون قدرت بده

سلام

پنجشنبه عروسی دختر داییم دعوت بودیم که تو یه شهر دیگه بودند که فاصله شون با شهر ما زیاد نیست. نفس هم که ساعت 3 بعداظهر اومده بود مرخصی ساعت 4:20 زنگ زد و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم و منم داشتم کم کم آماده میشدم برای عروسی از اونجایی که همه خانواده هم خونه بودند زیاد نتونستیم با هم حرف بزنیم و گفت خب تو عروسی شاید نتونی حرف بزنی منم اگه تونستم زنگ میزنم بهت اگرم نه که راحت باش و خوش بگذره و مواظب خودمو خودت باش فرداش زنگ میزنم ! خب دفعه قبل برای عروسی یکی از دوستام که 12 فروردین بود رفته بودم آرایشگاه که آرایشگاه خوبی هم بود و کارش بد نبود ولی من معتقدم هرکسی بهتر میدونه چجور آرایشی بیشتر بهش میاد و چیکار کنه بهتر میشه من که دوست دارم فقط برای مراسم خیلی رسمی و فامیل های خیلی نزدیک در کل وقتایی که میتونم حسابی خرج کنم برم آرایشگاه غیر این کار خودمو بیشتر قبول دارم تا کار آرایشگرو ! برای همین خودمو آماده کردم ، اتفاقا همه تعریف میکردن خودمم راضی بودم در کل اگه جای خالی نفس رو فاکتور بگیرم، عروسی خوبی بود و خیلی خوش گذشت . مواقعی که میتونستم همش گوشیمو دستم میگرفتم تا اگه زنگ زد جواب بدم ولی چون میدونست اگه زنگ بزنه و من نتونم جواب بدم خیلی ناراحت میشم زنگ نزد . تو همه ی لحظه ها بیادش بودم و برای خودمون و برای همه دعا کردم خدا راه رو برامون هموارتر کنه.

فردا دیگه آموزشیش تموم میشه البته بهتره بگم آموزشیمون چون تک تک لحظه ها رو باهاش بودم و به فکرش بودم ، غصه خوردم، خوابشو دیدم، گریه کردم، غذا نخوردم ،"دلتنگش بودم"، تنها بودم ، امروز که حرف زدیم گفت دیشب خواب بدی دیده ، خواب دیده من خواستگار دارم و بابام قبول کرده و منم باهاش ازدواج کردم ، گفتم مال فکر و خیال زیاده خودتم میدونی که یه لحظه با تو بودن رو با همه ی دنیا عوض نمیکنم، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمیتونم این کارو بکنم حتی فکرش هم آزارم میده. باز هم از وضعیت بد اونجا گله کرد صداش خیلی گرفته و غمگین بود وقتایی که اینجوری حرف میزنه و من کاری از دستم بر نمیاد دلم میگیره انگار دارن قلبم رو محکم فشار میدن، پریشون میشم دست خودم نیست ، این روزها خیلی خیلی دل نازک شدم عشقم، همین الانم که دارم مینوسیم چشام خیس شد ، دیشب که تلویزیون یه بچه 10 – 12 ساله رو نشون داد که سرطان داشته و باهاش مبارزه کرده والان خدا رو شکر چند ساله که سالمه و شیمی درمانی نشده بغض کردم، چشام خیس شد کاش تنها بودم تا میتونستم یه دل سیر گریه کنم ، گریه برای دل تنگم ،برای عشقم که درد و غصه هاش یکی دو تا نیست ، برای صدای غمگینش که میگفت کاش دردم فقط سربازی بود، برای نفسم که تنها دل خوشیه زندگیش منم و دل مهربونش پر از غصه است ، برای گریه ی اون دختر بچه ای که تو آغوش باباش بود و هق هق گریه اش پر از درد بود پر از کم آوردن پر از رنج پر از حسرت......آخ خدایا بزرگیتو شکر

عشقم مطمئن باش روزی اگه قرار باشه این دلم واسه تو نباشه ، اگه قرار باشه یادی غیر از یاد توش باشه ، اگه قرار باشه دستایی غیر از دستای مهربون تو رو لمس کنم ، اون روز روز مرگ منه ، نفسم میدونم چه روزهای سختی رو داری میگذرونی کاش میشد که پیشت باشم گفتی که شبا خوب نمیتونی بخوابی خیلی خسته ای ولی خوابت نمیبره چجوری بهت بگم که چقدر نگرانتم که همه وجودم غضه داره تویه، شکستم بخدا منم شکستم نفسم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:9 توسط موژان| 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید