موژان در خوابگاه :)


+ ساعت 6 صبح است، با صدای گوش خراش آلارم گوشیم از خواب ناز بیدار میشم و زود قطعش میکنم تا دوستای خوش خوابم رو بیدار نکنم . آرام از تخت پایین میام تا جیر جیر نکنه و دوستم که رو تخت بالایی بنده خوابیده بیدار نشه و با نگاههای غضبناک مرا مورد لطف و عنایت خود قرار نده ، میخوام کمی درس بخونم برای امتحان یول. همونطور خوابآلود و یه چشمی از اتاق میام بیرون و با بدبختی یه جفت دمپایی لنگه به لنگه پیدا میکنم  و میرم سرویس بهداشتی و اونجا هم همش در حال چرتمخواب . حتی با آب سرد هم چشام کامل باز نمیشه ( دیشب تا نزدیک صبح تو راهرو با عاقامون در حال گپ و گفت بودیم البته با موبایل ) همون طور لنگان لنگان با موهای به مراتب آشفته تر از جنگل آمازون در حالیکه با یه دست چشممو میمالم و با دست دیگر سعی میکنم بند لباسم را پیدا کنم تا آنرا بر روی دوش خود اندازم تا بیشتر از این عفتمان زیر سوال نرود !!!! از سرویس بهداشتی میام بیرون و میرم بطرف اتاق این ساعت روز تو راهروی خوابگاه پرنده هم پر نمیزنه ! ( البته در هیچ ساعتی از روز اینجا پرنده پر نمیزنه! ) ، چند قدم میرم دوباره برمیگردم انگار یه چیزی دیدم !!! دو تا عاقای جوان خوشتیپ وسط سالن دست به کمر با یک عدد لبخند ژکوند بر لب وایسادن بنده رو نظاره میکنن اینطوریعینک و اینطوریاز خود راضی و من هم همینطور خواب و بیدار وسط سالن وایسادم اینجوریخمیازه و دارم اینطور استدلال میکنم که الان من تو خوابگام و این عاقایونم تو خوابگان و در نتیجه هممون تو خوابگاهیمچشم( استدلال رو داشتید )  و این وسط یک اشکالی وجود دارد که نمیدونم چیه ؟! یک لحظه برقی از ذهنم رد میشود که بــــــــــله من الان باید لباسی مناسبتر تنم میبود و تازه دلیل لبخند و نگاههای حیز این آقایونو میفهمیدم . ویا اینکه خانم سرپرست خوابگاه باید اینجا میبود با جیغی بنفش منو به اتاقم هدایت میکرد که ایشونم نبود !!!!!!!!! حالا چرا یه شبه اینجا کن فیکون شده بود نمیدونستم ! همینطور زیر نگاههای سنگین عصبانی عاقایون که لطفشون یه لحظه محض رضای خدا هم قطع نمیشد به سرعت برق خودمو انداختم تو اتاق و نفس راحتی کشیدم . بعدا فهمیدم یکی از بچه های چند اتاق اونطرفتر از تخت که خواسته بیاد پایین ازون تختای 2 طبقه ، طبقه ی بالاش بوده طفلی سرش گیج میره با دماغ میافته پایین و این عاقایون چشم پاک ! هم از برادران زحمتکش اورژانس بودن که قدم رنجه کرده بودند .

 + صبح دل انگیز روز جمعه از جمله روزهای امتحانی ترم چهارمه و من هم که طبق معمول شب دیر خوابیدم به این امید که صبح جمعه میتونم یک دل سیر بخوابم (زهی خیال باطل ! ) . ساعت 6 یا 7 صبح بود که با صدای ساعت کوکی دوست و هم اتاقیم از خواب پریدم . فکر کنید صبح جمعه و از اون ساعتهایی که صداشون رو مخه عصبانی. لامصب تموم هم نمیشد . این دوستم که از ترم اول هم هم اتاقی بودیم رو طبقه بالای تخت من میخوابید . کلا 4 نفر بودیم تو اتاق.  حالا هی زنگ میخورد و منم حرص میخوردم که چرا بیدار نمیشه خاموشش کنه این زنگ که همه ی مارو بیدار کرد خودش چرا بیدار نمیشه . دیگه که خیلی طولانی شد و اعصاب منم حسابی خط خطی شد ! پا شدم دیدم بلــــــــــــــــــه اصلا ایشون تو اتاق نیست و ساعت رو برای ما گذاشته کلافه دیگه به مرز انفجار رسیدم ساعت رو برداشتم و تا اونجایی که قدرت داشتم پرت کردم طرف دیوار خنثی ساعت بیچاره صد تیکه شد هر تیکش رفت یه وری. دیگه اگه از دیواره صدا درمیاومد از اون صدا درنیومد اون دو تا هم اتاقیه دیگم چشاشون گرد شده بود سر جاشون خشک شده بودن این صحنه رو نگاه میکردن . نمیدونم در من چی میدیدن که جیکشونم درنیومد شیطان و منم خیلی شیک و مجلسی برگشتم تو تختم و گرفتم خوابیدم تا نزدیکای ظهر که پا شدم دیدم ساعته رو سر هم کردن . همون دوستم صاحب ساعته اومد اتاق با خنده تعریف میکرد که زودتر از زنگ ساعتش بیدار شده و رفته سالن مطالعه درس بخونه همینکه یادش اومده که ساعتشو خاموش نکرده بدو اومده تو اتاق که دیگه دیر شده و ساعت نازنینش توسط اینجانب خورد و خاکشیر شده بودو میگفت کلی خندیدم به این کارت گفتم حتما کار موژانه خیال باطل . ساعت سخت جون سر هم شد ولی برای همیشه از نعمت بیدار کردن محروم شد و زنگش از کار افتاد شیطان یه همچین هم اتاقیه ماهیم من مژه

 

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیاز

سلام عزیزم دختر تو این جوکهای باحال رو از کجا گیر میاری؟ وصف حالت هم زیبا بود. به وبم بیا لینکتون کردم اگه عیبی نداره خواهر.

آنا

آخی خاطرات شیرین خوابگاه ... من حالا طرف بود بیدار هم نمی شد. با لگد زدم زیر تختش. یک طوری هول شد از بالای تخت افتاد پایین. البته اون عادت داشت زیاد می افتاد اورژانس لازم نداشت. صد صربه شده بود.

نیاز

تو وبلاگای دوستان کامنتات خیلی باحاله البته مثبت 18 رو که خصوصی میزاری بیا خصوصیمون برا ما هم بزار ما دل نداریم اخه

نیاز

الن میگردم پیدا میکنم بصبر اندکی

خانومی

منم دلم خوابگاه خواست خب [گریه]

نیاز

[ناراحت][ناراحت][شرمنده][شرمنده][شرمنده] ببخششششششششششششششید شما نبودید یه خانم بودن به اسم فرانک نمیدونم چرا با شما اشتباه گرفتم اخه فرانک کجا و موژان کجا

آنا

آخه با تکون کوچیک بیدار نمی شد. خواب که نبود لامصب خواب زمستونی بود.

بانوی کوچک

سلام وای چ بامزه منم ک خوابم بیاد دیگه قااااطی میکنم ناجور بیا پیشم پست جدید دارم

آنا

طرحت چی شد موژان؟ درخواست دادی؟