قاطی پاتی

1

دیشب گوشیمو برای ساعت 8:30 تنظیم کردم جمعه ها معمولا بیشتر میخوابیدم ولی گفتم امروز هم تو مرخصیه شاید زنگ بزنه خواب نمونم به مامانمم قول دادم نهارو من درست میکنم، بیدار شدمو صبحونه یه لقمه بیشتر نتونستم بخورم دیگه حدودای ساعت 9:30 رفتم آشپزخونه نهارو رو به راه کنم چون مامانم معتقده قرمه سبزی باید آروم و سروقت درست بشه تا جا بیافته و نمیذاره تو جی پاس درست کنم میگه طعم غذاهاشو دوست نداره! من نمیدونم چرا خریده پس !

مشغول شدم تا حدود ساعت 11:24 زنگ زد ، رفتم اتاق و کمی با هم حرف زدیم ، قبل از همه چیز روز مادرو بهم تبریک گفت ، گفت روز مادرو به مامان بچه هام تبریک میگم و .... کلی حرفای عشقولانه  ، خیلی ذوق کردم آخه خودمم یادم رفته بود ، خیلی خوشحال شدم با این کارش ، بعدش هم گفت که با دوستشه و میرن یه دوری میزنن و چون گوشی هم نداشت و از تلفن عمومی زنگ میزد برامون یکم سخت بود ، دوباره ساعت 12:50 زنگ زد و گفت دارن میرن خونه دوستش گفتم نهار خوردی گفت نه میریم خونه یه چیزی درست میکنیم .

بهد از نهار سریع پریدم یه دوش گرفتم و زودی اومدم بیرون گفتم نکنه زنگ بزنه و من نباشم ، دیگه همش چشمام به گوشی بوووووووووود تا ساعت نزدیک 7 آخه قرار بود 7 برگرده پادگان، منم قرار بود برم یه سر خونه دوستم لیلا و کتابی رو ازش بگیرم که فردا امتحانشو داریم . گفتم با مامانم میرم برای همین به مامانم گفتم ساعت 7 میریم چون فکر میکردم قبل از 7 زنگ میزنه ولی نزد !

لیلا زنگ زد گفت من طرفای خونه شما کار دارم اگه میخوای کتابو بیارم برات منم از خدا خواسته گفتم بیاره دیگه نرم شاید تو راه زنگ بزنه و منم با مامانم نمیتونم راحت باهاش حرف بزنم، لیلا کتابو آورد و ازش گرفتم و اومدم تو زنگ زد ساعت 7:40 بود گفت که رسیده پادگان و چون دیر از خواب بیدار شده عجله ای برگشتن پادگانو برای همین نرسیده زنگ بزنه ، توی حرفاش گفت همش میترسیدم یه بلایی سر تو بیاد ازت ممنونم که مراقب خودت بودی تعجب از این به بعد یکم آسونتر میشه سربازیم آموزشیم تموم میشه گفتم که اینقدر دوستت دارم که این کمترین کاریه که برای عشقمون کردم ...قلب

 

+ یه دور کتابو نگاه کردم امتحانم زیاد مهم نیست میخوام برای امتحان آخر تلنبار نشه .


2

هروقت که تنها میشم و دلم هواشو میکنه عکسشو میارم رو صفحه گوشیم زووم میکنم رو چشای عسلیشو باهاش حرف میزنم : دلم خیلی برات تنگ شده خیلی خیلی زیاد میدونی ؟! اصلا فکرشو نمیکردم یه روزی تا این حد دو ستت داشته باشم و زندگیمو بدون تو نتونم تصور کنم . فکرشم حتی آزارم میده که یه روزی بدون حضور تو تو زندگیم بتونم نفس بکشم . باورم نمیشد وقتی از یکی میشنیدم یا جایی میخوندم که یکی نفسش به نفس کس دیگه ایی بسته باشه . گاهی وقتا که محو صورتت میشم ته دلم انگار یه چیزی تکون میخوره حس خیلی خوبی داره ، با خودم میگم یعنی میشه من بدون حرفا و وجود قشنگ تو بتونم زندگی کنم؟! یعنی میشه من از دوستت دارم گفتن تو خسته بشم ؟! نمیدونی با چه ذوقی زوجهای جوون با بچه های نازشونو نگاه میکنم و خودمو میزارم جای اونا .... میدونم میدونم عزیز دلم تو هم مثل من ذوق داری و خسته شدی از این دوری میدونم تو هم دلت یه خلوت دو نفره میخواد به قول خودت آرامش تو آغوش کسی که دوسش داری ... یاد حرفات که میافتم یه دنیا نور امید تو دلم زنده میشه ما نصف بیشتر راهو رفتیم عشقم یکم دیگه مونده منم گاهی وقتا واقعا خسته میشم ، دلم میگیره ، دلم میشکنه ، بغض میکنم ، بالشم خیس میشه ..... تنها چیزی که آرومم میکنه فکر کردن به آیندمونه که قراره دو تایی بسازیمش .... این روزها که اینجا نیستی تا با حرفات آرومم کنی که من درددلهامو به تو بگمو تو هم گوش کنی و بعدشم باهام اینقدررررر حرف بزنی که فراموشم بشه و بخندم، نمیدونم چیکار کنم ، انگار یه چیزی گم کردم انگار غریبم اینجا ...

+آدرس اینجا رو نداره نمیدونم شاید بعدها آدرس اینجارو بهش دادم نمیدونم !!!

 

3

صبح ساعت 7 بیدار شدم و صورتمو شستمو آرایش کردمو صبحونه خوردمو آماده شدم برم کلاس مامانمم گفت منم میخوام پیاده روی کنم تا یه جایی باهام اومد ، محل کلاس نزدیکه و همش 10-15 دقیه پیاده راهه برای همین پیاده میرم نصف راهم با دوستم لیلا میریم . سر کلاس از هر دری حرف میزنیم سر جمع یک ساعتشو درس میده بقیش همش حرفای خاله زنکیه بدم نیست آخه کی از حرف زدن بدش میاد !!!

ساعت 12 کلاسم تموم شد و حضور غیاب کردم ( آخه نماینده کلاس منم ! نیشخند ) با دوستام لیلا و بقیه اومدیم بیرون و نصف راه با اونا بودم و نصف دیگه ش تنها بودم خواستم از کوچه ای برم بالا که میخوره به یه خیابون خلوت که اون خیابونه میرسه به کوچه خودمون دوست داشتم از اونجا برم که خلوتتره نصف کوچه رو رفتم یه آقایی اونور کوچه داشت هم جهت با من می اومد یکم مشکوک میزد اونجا هم پرنده پر نمیزد ! حس بدی داشتم از همون جا برگشتم و از خیابون شلوغه اومدم اینجوری بهتره استرس !

رسیدم خونه یکمی هم با مامانی حرف زدیمو تو کارا کمکش کردم و نشستم پای تی وی و لپتابو گوشی و خودمو سرگرم کردم، بهد از نهار مامانم رفت که به مادربزرگم سر بزنه منم برای کارگرا عصرونه گذاشتم و دادم داداشم برد براشون.

ساعت 6:00 زنگ زد بابامو داداشم آشپزخونه داشتن عصرونه میخوردند منم پریدم تو اتاق  ولی خونه خیلی آروم و بی سرو صدا بود برای همین خیلی آروم حرف میزدم و اونم چیزی نمیشنید گفت نیم ساعت دیگه زنگ میزنم گفتم باشه کلی هم ناراحت شدم که چرا اینجوری شد . نیم ساعت بعدش بهترین فرصت بود کسی داخل خونه نبود ، اینبار اون زنگ نمیزد داشتم حرص میخوردم همش عصبانی بالاخره یک ساعت بعدش زنگ زد  داداشم رفته بود حیاط برای همین راحت باهاش حرف زدم البته فقط چند دقیقه اش بعدش داداشی اومد تو و منم رفتم تو اتاق وسط حرفامونم در اتاقو باز کرد گفت چیکار میکنی منم مجبوری گفتم یه دیقه برو بیرون دارم حرف میزنم اونم یکم عصبانی شدو رفت بیرون .... اما حرفامون ........ بازم مثل دیروز بی حالو حوصله بود از صداش معلوم بود ، حال و احوال کریدم و گفتم چرا ناراحتی گفت که نگرانه که کجا می افته بقیه سربازیشو گفتم امکانش هست بیافتی شهر خودت گفت نه ، شاید تهران یا کرج اینا ،  گفتم من هر روز برات دعا میکنم خدا خودش حواسش بهمون هست همه چیزو بسپریم دست خودش بهتر میدونه ، هرجایی که به صلاحته بیافتی ، خودتو نگران نکن با ناراحتی که چیزی درست نمیشه این روزها هم همش میگذره عزیزیم میدونم  خیلی سخته ولی خب چاره ای نداریم . بعدش که فهمید داداشم ناراحت شده از حرف زدنمون یکم عصبی شد و گفت چرا باید اینجوری باشه منم ناراحت بودم از این وضعیت واقعا خسته شدم دوست دارم یک دفعه چشمامو ببندم و باز که کردم 5 سال برم جلوتر ، برم اون زمانیکه همه ی اینا گذشته و داریم این خاطراتو مرور میکنیم و با خنده برای هم تعریف میکنیم ! خواست خداحافظی کنه ولی که فهمید ناراحتم گفت که چی شد منم گفتم هیچی خودش مشکل زیاد داره نمیخوام غصه منم بخوره ، گفت بگو بهم گفتم هیچی نشده دوستت دارم اینو فقط یادت نره ، گفت منم خیلی زیاد دوستت دارم ، خودت میدونی چقدر مشکلاتم زیاده بخدا اگه اینجوری نبود میدونستم چجوری عشقمو ابراز کنمو دوست داشتنمو نشونت بدم ، گفتم میدونم لازم نیست بگی خودم میدونم .خداحافظی کرد و دلم براش تنگ شد آخه تا 3 روز دیگه نمیتونست زنگ بزنه میرفتن اردوگاه ... تو این یک ماهو نیم غیراز یک روز همه ی روزاشو با هم حرف زدیم حتی اگه شده 4-5 دقیقه ... راستش دلم خیلی گریه میخواست ، اونم گفت که دلش میخواد گریه کنه ولی نمیتونه .

رفتم وضو گرفتم و نماز مغربو با دل گرفته و اشک خوندمو کلی دعا کردم برای خودمون برای خونواده هامون برای دوستام برای همه ....

 

4

چند روزه منتظرم بلاگفا درست شه یه هفته است (!) زده در عرض دو روز آتی (!) درست میشه ، این حرفشون منو یاد یه عکس طنزی می انداخت که یارو رو شیشه مغازه اش کاغذ زده بود " من ده دقیقه دیگه برمیگردم " حالا هم که یکشنبه است زده تا هفته بعد درست نمیشه ، خب مینویسم بعدا آپ میکنم

خب از اونجایی مونده بود که بالاخره معلوم شد شهر محل خدمتش، یه شهری که حدود 20 دقیقه با شهری که مرکز استان بود و آموزشیش هم اونجا بود .خیلی هم بابت این موضوع ناراحت بود و منم ناراحت شدم، خلاصه اینکه چاره ای نبود ، رفت و یکی دو روز بعدش گفت اگه درخواست بدم منتقلم کنن همون مرکز استان که بهتره براش احتمال اینکه قبول کنن خیلی زیاده و به همین امید درخواست داد و شب قبلش ازم پرسید نمازتو خوندی گفتم نه هنوز، چرا ؟ گفت اگه خوندی یادت نره منو دعا کنی ، گفتم مگه میشه من نماز  بخونمو تو رو دعا نکنم ، اونشب با همه ی وجودم نماز خوندمو کلی همه رو از جمله نفسمو دعا کردم. خدا رو شکر فرداش با درخواستش موافقت کردند ، بعد که به اون کلانتری گفته بود اونا نمیذاشتن بره ! گفت بهم یه پستی دادن کار با کامپیوتره و دیگه شبا نگهبانی نداره و راحته خلاصه حالا نمیدونم برم یا نه ، منم گیج شده بودم گفتم خودت بهتر میدونی خوب شرایطو بسنج خلا صه اینکه همونجا موندگار شد و کار با کامپیوترو شروع کرد ، ولی هنوز درست حسابی نشده باهاش حرف بزنم ببینم دقیق کارش چیه و چون همش تو اتاقه دیگه حتی نمیتونه زیاد اس هم بده

حالا این حرف نزدنها و اس ندادنا و ندیدنها بکنار ، روز پنجشنبه جمعه هم حالم خیلی خیلی بد بود سر یه موضوعی دیگه دیروز کلا داغون بودم طوریکه خودمم نمیتونستم خودمو تحمل کنم ، البته موضوعی که ناراحتم کرده بود رو نوشتم ولی آپ نکردم چون اخلاق خودمو میدونم همینکه در اوج صلح و آشتی هم که باشیم چشام به این پست بیافته حالم گرفته میشه البته یه جایی سیوش کردم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم ( موژان بدجنس میشود شیطان )

ولی همه ی دلخوری و دلتنگی و بداخلاقی ما تا زمانی بود که صدای نفسمونو نشنیده بودیم ! بلــــــــــــه ، همینکه نزدیکای غروب یه چند دقیقه حرف زدیم همه ی غمهای عالم از دلم رفت بیرون ، خیلی چسبید ! بدجوری دلم براش تنگه و دلم هواشو کرده ، هر سری میگم ایندفعه دیگه از هر دفعه بیشتر دلم براش تنگه ولی نه این دلتنگی مثل اینکه حد و مرز نداره، دلم اون روزا رو میخواد که هر روز کنار هم بودیم و همینکه تو دانشگاه کلاسم تموم میشد پیشش بودم تا شب و بازم صبح همون برنامه، حتی موقع امتحانمم پیشش بودم. یادش بخیرخیلی روزای قشنگی بود، دنیای قشنگی بود، با تموم شدن دانشگاه اون روزا هم تموم شد و البته هر دوره ای حال و هوای خودشو داره ، درسته اون موقعها خلی زیاد با هم بودیم ولی ته دلمون از اینکه هنوز خونوادم مخالفن میترسیدیم ولی در عوض این روزها دلمون قرصه و مطمئنیم و داریم تلاش میکنیم و خودمونو آماده میکنیم ، هر دوره ای خوشی های خودشو داره و هیچ وقت هم تکرار نمیشه .

دیروز استاد کامپیوترمون زنگ زد جواب امتحانو بگه اولش گفت شما قبول نشدید و متاسفانه و ازین حرفا منم خندیدم گفتم میدونم قبول شدم و میخواید سرکارم بذارید ( خیلی خانم خوبیه خیلی هم منو دوست داره مژه ) خندید گفت شوخی کردم نمراه ات عالی شده ولی لیلا قبول نشده تعجب منم از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم ! گفتم چطور؟ امکان نداره ! یادتونه که گفتم همه جوابارو نوشتم و بهش دادم ؟! گفت منم خیلی تعجب کردم و انتظار نداشتم و نمیتونمم براش کاری بکنم متاسفانه !! روم نشد بهش بگم که بابا من خودم همه جوابارو بهش رسوندم ! هیچی دیگه تو بهت و حیرت ! خداحافظی کردیم . حالا نمیدونستم چجوری به لیلا بگم ، پیش خودم هزار تا فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حتما لیلا جوابارو چون فقط شماره گزینه ها رو نوشته بودم جابجا زده یول دیشب بهش گفتم ، بالاخره که باید بهش میگفتم دیگه گفتم خودم بهش بگم بهتره تا بقیه ، بیچاره خیلی ناراخت شد مخصوصا اینکه امکان امتحان مجدد هم وجود نداشت و البته خیلی هم تعجب کرد ، گفت که تقصیر خودم بوده دقت نکردمو ازین حرفا اشکالی نداره دوره ی بعد امتحان میدم.منم کلی ناراحت شدم براش حالا تو این هفته هم امتحان عملیشو ازمون میگیرن ولی بدون لیلا ناراحت

 

5

خب روزها همینطور میگذرن و تکرار میشن و ما آدمها هم هرکدوم مشغول کاری و فکری و هر کدوم دغدغه هایی داریم ، امروز یه لحظه از بالا به خودمون نگاه کردم ! از بیرون این دنیای کوچیک ! دیدم آدمها رو که شاید خیلی هاشون با این همه دوندگی و تلاش هدفشون مشخص نیست ، چقدر خوبه بعضی وقتا یه لحظه وایسیم و به این فکر کنیم که همه ی این لحظه ها ثانیه های عمرمونه داره میگذره و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت این لحظه برای ما تکرار نمیشه ... به این فکر کنیم که دل کی رو شکوندیم و ارزشش رو داشته آیا  ... به این فکر کنیم اگه فردا نباشیم از چه چیزی بیشتر حسرت میخوریم ... و یادمون بیاد که هیچ کدوممون حتی از فردای خودمون مطمئن نیستیم ...  بنظر من بزرگترین سرمایه مون موقع رفتن همون عشق محبتیه که تو دلها کاشتیم و تو دلمون هست ...

..................

بلاگفا هنوز درست نشده و من مجبورم بازم تو word بنویسم ، درسته بعدا پست میکنم ولی مطلب رو داغ بذاری تو وبلاگ یه چیز دیگه است، خبب پیرو همون پستی که گفتم خیلی عصبانی بودم و نوشتم و پست نکردم بازم دوشنبه سر همون موضوع عصبی شدم، یعنی یه حس خبیثی بهم میگفت پیگیرش باشم و منم اطاعت کردم و یه سوالایی از نفس پرسیدم و از اونجایی که مطمئنم بهم دروغ نمیگه راستشو گفت و من اصلا از حقیقتی که بهم گفت خوشم نیومد، اینطوری نوشتن خیلی بده کاش میتونستم اصل اون موضوع رو بگم ولی .....، خلاصه اینکه از دوشنبه عصر که حقیقت رو فهمیدم ( البته خودم میدونستم ولی میخواستم از زبون خودش بشنوم ) تا همین الان که چهارشنبه شبه من لحظه های خیلی بدی رو گذروندم افسوس خیــــــــــــــــــــلی بد ... فقط خود نفس میدونه حالم چقدر بد بود ، دوشنبه شب با کلی گریه خوابم برد ، سه شنبه هم خیلی کم تونستیم با هم حرف بزنیم و همین بیشتر عصبیم کرد ، اینجور وقتا که از دستش خیلی عصبانی و ناراحتم اگه باهام حرف بزنه و توضیح بده حالم خیلی بهتر میشه ولی سکوتش دیوونه م میکنه، هرچند سعی کرد کمی آرومم کنه و توضیح بده ولی کافی نبود، من خیلی حساسم اینو قبول دارم ولی اینو حق خودم نمیدونم که تو این شرایط سخت و این روزای سخت بجای اینکه تسکینی برای هم باشیم و کمی شرایط رو قابل تحملتر کنیم ، کاری کنیم که ناراحتیمون بیشتر بشه و حالمون بدتر...  برای همین هم سه شنبه حالم بهتر که نشد خیلی هم بدتر شد، شب سه شنبه هم با گریه خوابم برد ، چهارشنبه صبح که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بد بود ، اصلا توان حرکت نداشتم هرجوری بود از اتاق اومدم بیرون و صورتمو شستم تو آینه که خودمو دیدم اصلا رنگ به رو نداشتم ، مامانمم گفت حالت خوب نیست و بزور (!) بردم دکتر با داداشم ، فشارم افتاده بود. اومدیم خونه مامانم کمکم کرد و کمی حالم بهتر شد ، ولی عصبانیتم از دست نفس تموم نشده بود و بهشم نگفتم که حالم بد شده خیلی ازدستش نارحت بودم ، بعدازظهر که اس داد و حرف زدیم دیگه صبرم تموم شد و همه حرفای دلمو زدم و زنگ زد و باهاش حرف زدم، اینقدر بغض داشتم که صدام درنمیاومد نتونستم خودمو کنترل کنم اشکام میاومد پایین و اونم متوجه شد و خیلی ناراحت شد ، برام توضیح داد و من میدونستم که موضوع به این بزرگی و بدی که من فکر میکنم نیست فقط یه سهل انگاری از طرف اون بوده و قصد بدی نداشته ولی ازون وقتایی بود که دلم پر بود و دوست نداشتم آروم بشم، ضعف بدنم هم کمکم میکرد بیشتر ناراحتیمو نشون بدم ... بعد از حرف زدن باهاش کمی ارومتر شدم ، چند تا قول ازش گرفتم و ازونجایی که میدونم زیر قولش نمیزنه آرومتر شدم ، اونم دیشب رو پست بوده و نخوابیده بود ، شب هم اس ام اسی حرف زدیم و خیلی بهتر شدم یعنی اصلا فراموش کردم و من الان واقعا از این متعجبم این دفعه چرا اینقدر سریع دلخوریم رفع شد متفکر !!! آخه سابقه نداره اونم با این موضوع خنثی !!! اس ام اسهای امشبش رو خیلی دوست داشتم خیلی زیاد آرومم کرد ، خوشحالم که حسم رو میفهمه و حرفهاش تنها برای آروم کردن من نبود و از ته دلش بود ، اونقدر دوسش دارم که هرچقدر هم ازش دلخور باشم نمیتونم به نبودنش تو زندگیم فکر کنم حتی برای یک لحظه و تعهدی که نسبت بهم داره و منم نسبت به اون دارم ته دلم رو قرص میکنه . من زندگیم رو با کسی که دوستش دارم و دوستم داره و رابطمون پر از احساسه ، دوست دارم هرچقدر هم که سختی توش باشه ، برای درست کردنش تلاش میکنیم و سختی میکشیم .

چهارشنبه 12:38شب ، 23/02/94

 

 6

پیمان با مرد جنگلبان !

چند ماه از آشناییمون میگذشت ولی هنوز اون طوری که باید همدیگرو ندیده بودیم و حضوری با هم حرف نزده بودیم ، یه دوستی داشت به اسم علی که فامیلشونم بود و خیلی با هم جور بودند ، یه آخر هفته ی مهرماهی قرار شد با علی بیان و بریم یکم بگردیمو خلاصه اولین قرار رسمی ما بود !

منم مثل هر دختر دیگه ای از روز قبلش خیلی ذوق و کمی هم استرس داشتم ، البته چند ماهی بود که با هم حرف میزدیم و کمی برام راحتتر بود ، روز جمعه شد و صبح زود رسیدند چون شهر خودشون باید می اومدند ، منم آماده شدم و رفتم دم در خوابگاه و باهاشون همراه شدم چون با ماشین علی اومده بودند علی هم همراه ما اومد البته من ناراحت نبودم از حضورش چون خیلی کم حرف بود ( البته اوایل اینجوری بود بعدها نطقش باز شد خنثی !!!!!!!!!!!!! )، بعد از سلام و احوالپرسی گفت کجا بریم معلوم بود اونهم استرس داره کمی خودشم میگفت اولین بارشه با دختری حرف میزنه و بیرون میره راستش اوایل باورم نمیشد ولی مدتی که گذشت و باهاش کامل آشنا شدم فهمیدم راست گفته از این لحاظ خیلی خوشحال شدم .

کمی در مورد اینکه کجا بریم حرف زدیم و بالاخره یه منطقه تفریحی شهر رو انتخاب کردیم چون هم بزرگ بود و هم به اندازه کافی جا برای گشتن داشت ، نهار رو رفتیم یکی از رستوران های سنتی اونجا و شیشلیک سفارش دادیم و خیلی هم چسبید و خوش گذشت .

با اینکه اولین بارم بود باهاش بیرون می اومدم ولی حس امنیتی رو در خودم حس میکردم که هیچ وقت فکرشم نمیکردم عشقی رو که با نگاهش بهم میرسوند رو خیلی واضح میدیدم و تعریفهایی که ازم میکرد منو به اوج همه ی حس های خوب میرسوند، از یه ویژگیش که خیلی خوشم اومد این بود که جلوی دوستش زیاد ابراز علاقه نمیکرد و از این لوس بازیهایی که خیلی ها دارن رو جلوی دوستش انجام نمیداد به عبارتی خیلی مرد بود و کاری میکرد دوستش هم ازش حساب ببره از خود راضی و این به من آرامش میداد.

نهارو که خوردیم یادم نیست چای نباتم خوردیم یا نه گفتیم بریم یکم اطراف رو بگردیم با ماشین کمی از راه رو رفتیم تا به یه رود خونه قشنگ رسیدیم اونجا پیاده شدیم و علی گفت من همینجا میمونم ماشینمو میشورم ما هم رفتیم کمی قدم بزنیم و حرف بزنیم، یکم از اونجا که دور شدیم رسیدیم به درختها از هر دری حرف زدیم ، گفتش که منو بخاطر خودم میخواد و حاضره هر کاری برای خوشبختیمون بکنه گفتم که راضی کردن پدرم کار سختیه من دوستت دارم ولی هیچ وقت نمیتونم جلوی بابام وایستم و رو حرفش حرف بزنم گفت که هرجوری شده راضیش میکنه تنها چیزی که ازم میخواست این بود که بهش دروغ نگم و منم مثل خودش صداقت برام از هر چیزی مهمتر بود........رسیدیم یه جای دنج و خسته هم شده بودیم منم کلاسورمو از کیفم درآوردم و نشستم روش اونم کنارم نشست بازم حرفامونو ادامه دادیم تا اینکه یه دفعه یه آقایی اصلا نفهمیدیم از کجا یهو جلومون سبز شد یه بیسیم به کمرش وصل بود که صداهایی ازش می اومد یه اسلحه هم دستش بود ولی لباس پلیسی نداشت ، ما دوتا خشک شده بودیم سر جای خودمون استرس انگار دو تا قاتل جانی رو که ماههاست دنبالشه رو گرفته طوری جلومون سبز شد و اسلحه شو گرفته بود ، من که قلبم تو دهنم اومده بود و هر لحظه ممکن بود سکته کنم اونم از نگرانی من نمیدونست چیکار کنه خلاصه بهش گفت تو پاشو بیا اینجا به منم با فریاد گفت سر جات بمون استرس اونو برد چند متر اونطرفتر و داشت باهاش حرف میزد و گاهی هم سرش داد میزد ! منم که دیگه اشکم دراومده بود و تند تند داشتم از خدا کمک میخواستم و دعا میکردم  و گریه میکردم ، یه لحظه فکر کردم دیگه دنیا تموم شده و من برای همیشه بدبخت شدم چون بار اولم بود تو همچین موقعیتی قرار میگرفتم فکر میکردم الان اگه به بابام زنگ بزنن من چی باید به بابام بگمو بدبخت شدم رفت ...... هزارتا فکر در اون لحظه از ذهنم رد شد حرفاش که با اون تموم شد اومد طرف من که دیگه داشتم سکته میکردم رسید کنارم دید دارم اونو نگاه میکنم بهش تذکر داد که روتو بکن اونور ناراحت ! اسم و فامیل خودمو اونو ازم پرسید و اسم پدر و مادرشو حتی آدرس خونه ی اونارو ازم پرسید منم که همه رو میدونستم همه رو جواب دادم البته با گریه و التماس ایشونم که دید چیزی رو به من دروغ نگفته و واقعا با قصد بدی بیرون نیومدیم اون رو هم صدا کرد و گفت دستشو بگیر خنثی ! دست همو گرفتیم منم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم ! گفت جلوی من به من و به عشقت قول بده که تا آخر عمر تنهاش نمیذاری و خوشبختش میکنی تعجب اونم گفت قول میدم با همه ی وجودم دوستش دارمو تا آخر عمرم هم عاشقش میمونم و خوشبختش میکنم . وقتی داشت اینارو میگفت به چشمام نگاه میکردو دستمو محکم و مردونه فشار میداد تو اون لحظه هزار بار خدا رو شکر کردم بخاطر همه چیز اون آقا هم گفت اگه گیر یه آدم سخت گیر افتاده بودید الان محال بود به این آسونی ولتون کنه ! مواظب خودتون باشید و مواظب عشقتون هم باشید اسمشو گفت و گفت هروقت کاری داشتید منو میتونید اینجاها پیدا کنید اوه پرسید ماشین دارید یا برسونمتون ما هم تشکر کردیم و گفتیم که دوستمون منتظره، بعدش با دوتامون دست داد !!!!!!!!!!!! و رفت !  بعد از کلی استرسی که بهمون وارد شده بود دستمو ول نکرد و دست دیگه شو پشتم گذاشت و قدم زنان بطرف ماشین برگشتیم و توی راه هم همش داشتیم این اتفاق رو تحلیل میکردیم ابله رسیدیم پیش علی ولی از اون موضوع چیزی بهش نگفتیم البته بعد ها براش تعریف کردیم و هنوزم هربار که از اونجا رد میشیم به شوخی ازش یاد میکنیم .

 

 

 

 

/ 2 نظر / 22 بازدید
آزمون های آزمایشی تقریبا رایگان

برگزاری آزمون های آزمایشی اینترنتی با کمترین هزینه در وبسایت "آزمون من"! کنکور آسان نیست، با تمرین و تکرار کنکور را آسان کنید. www.azmooneman.ir