مامانم سلام رسوند !

امروزم طبق روال ساعت 7:20 بیدار شدم و مامانم بیدار کردم و یه تخم مرغ گذاشتم آب پز شه و کمی آرایش و آماده شدم خیلی سرحال بودم و با اینکه زیادم نخوابیده بودم ولی انرژیم زیاد بود کلی به خودم لبخند زدم و حتی چند تا (10 !  ) عکس هم از خودم تو آیینه گرفتم ! صبحونه خوردم و رفتم بیرون یه نم هم بارون بارید وقتی رفتم بیرون دیگه بارون قطع شد ، هواش عالــــــــــــــــــــی بود واقعا لذت بردم و خوش و خرم با لیلا رفتم سرکلاس ! سر کلاس هم که کلا از هر دری حرف میزنیم !

ظهر که برگشتم خونه خیلی بهم ریخته بود کمی کمک مامانم کردم و نهار درست کردیمو بعد از نهارم که همش سرم تو نت بود گوشیمم گذاشتم کنار خودم که زنگ زد بشنوم نزدیکای ساعت 7:15 زنگید و تا رفتم تو اتاق و خواستم جواب بدم قطع شد  منم نمازمو همونجا خوندم  گفتم بعد از 10 دقیقه زنگ میزنه، منو مامانم فقط خونه بودیم ، کنار مامانم نشسته بودم که دوباره زنگ زد مامانم گفت کیه گفتم ...است خندید گفت بهش سلام برسون منم همینکه سلام کردم با خوشحالی گفتم مامانمم سلام میرسونه ، گفت سلامت باشن بهش سلام برسون دست بوسیم و از این تعارفا بعدش گفت خب بعدا زنگ میزنم هرچی گفتم نه قطع نکن گفت کارتم داره تموم میشه بعدا زنگ میزنم . قربونش برم دومادمون خیلی خجالتیه !

نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد منم رفتم تو اتاقو درو بستمو کلی با هم حرف زدیم ، صداش خیلی گرفته بود معلوم بود خیلی بی حوصله و بی حاله ! علتشو پرسیدم گفت چیزی نیست ولی من که ول کن نبودم گفت نمیدونم تا ظهر خوب بودم یهویی اینجوری شدم خیلی افسرده م، منم شروع کردم به حرفای قشنگ قشنگ زدن  میگفت بخدا همه ی دلیل زنده بودم تویی به امید به هم رسیدن دارم همه ی اینارو تحمل میکنم، تورو خدا مواظب خودت باش اتفاقی برای تو بیافته من میمیرم بخدا میمیرم ، گفتم نمیدونم چرا اینقدر نگران منی من خیلی بیشتر از قبل مواظب خودمم بخاطر تو که شده نمیذارم بهم بد بگذره ، همه ی وجود من همه ی زندگی من الان توی یه پادگانه تو یه شهر دیگه ....

گفتم شام چی بهتون دادن گفت خوراک مرغ، گفتم اون خوشمزه تر بود یا زرشک پلوی من گفت آخه اینم پرسیدن داره دیوونه تو هرچی بهم بدی برای من بهترینه ( یه کارخونه قند تو دلم آب شد  ) گفتم کی میرسه اون روزی که به عشق تو تو خونه خودمون برای خودمون غذا درست کنم گفت میرسه خیلی زود میرسه عزیزم ، گفتم پس باید قول بدی 100 سال باهم زندگی کنیم گفت چشم گفتم پیر هم نباید بشیم خندید گفت ای به چشم ، گفتم خیلی زیاد دوستت دارم گفتم منم خیلی زیاد دوستت دارم دارم دق میکنم برای دیدنت، هفته بعد حتما میام دیدنت گفتم منم دلم برات یه ذره شده برنامه دارم برای اومدنت ، خوشحال شد و حال و هواش عوض شد خوشحال شدم که تونستم کمی از ناراحتی درش بیارم، خودشم گفت ببین وقتی من افسرده م فقط تو میتونی حالمو خوب کنی منم کلی نازشو کشیدم ( خب چی میشه حالا یبارم من ناز اونو بکشم ) دلم میخواد وقتی داره خودشو لوس میکنه درسته قورتش بدم

حال خودمم خیلی بهتر شد با این چند دقیقه حرف زدن ، یه چیزی بگم پیش خودمون بمونه آروم میگم کسی نشنوه ، منم تو این دنیا فقط و فقط با اون حالم بهتر میشه با عشق اول و آخرم با تنها مرد زندگیم !

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:54 توسط موژان| 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید