اعتراف !

سلاااااام

دیشب نشستم با خودم خوب فکر کردم ، البته مثل خیلی وقتا خواستم از زیر فکر کردن دربرم ولی با خودم گفتم که باید این قضیه رو تمومش کنم تا هم خودم کمتر عذاب ببینم هم اون طفلی رو تو این وضعیت کمتر اذیت کنم...اولش به این فکر کردم که خب هیچ آدمی صد در صد کامل نیست ، من خودم ایرادهای زیادی دارم که ممکنه اونو اذیت کنه ولی هیچ وقت بهم نمیگه و به روم نمیاره ، وضعیتش رو باید درک کنم بعضی وقتا بی انصافی میکنم خب اون توی شهر غریب، سرباز، مجبوره وقت و عمرشو تلف کنه درحالیکه نمیتونه کاری برای آیندمون بکنه و همین هم خیلی اذیتش میکنه ، بهش حق میدم واقعا از ته دل بهش حق میدم و اعتراف میکنم اگه من جای اون بودم نمیتونستم به اندازه اون خوب باشم ، این کارش برام خیلی با ارزشه و همیشه به خودشم گفتم که صبر و تحمل و گذشت رو از اون یاد گرفتم خجالت

خب دیشب همینطوری که داشتم خودمو محاکمه میکردم به این نتیجه رسیدم که هم حق با منه هم با اون ،اون با این شرایط و فشاری که تحمل میکنه بهتر از این نمیتونه باشه همین جوریشم من تحسینش میکنم و باز هم میگم که اگه من بودم این اندازه صبر و تحمل رو نداشتم ،  منم دوسش دارم و به پاش موندم و میمونم حتی اگه چندین سال هم این وضعیت طول بکشه و همینجوری که هست میخوامش ، میگفت بخاطر وضعیت من اینجوری شدی ؟ دوست ندارم اینجوری فکر کنه بخدا من گله ای ندارم از موقعیتمون ، من فقط اینو میگم که شرایط رو برای خودمون سختتر نکنیم همین ! اتفاقا این شرایط داره محکمترمون میکنه ، آمادمون میکنه ، من هم لحظه به لحظه و ساعت به ساعتش رو باهاش گذروندم و غصه ی همه ی لحظه هاشو خوردم و سعی کردم درکش کنم و براش منبع آرامشی باشم و کاری کنم امید داشته باشه و تحملش کنه ولی خب منم بعضی وقتا دلم میگیره و کم طاقت میشم ....

از دو ویژگیش خیلی خوشم میاد یکی اینکه بهم اعتماد داره و خودش هم قابل اعتماده و از وفاداریش مطمئنم کرده، یکی دیگه اینکه درکم میکنه البته در کل در  مورد همه ی آدمای اطرافش این ویژگی رو داره و خیلی صبوره، و اینکه هیچ وقت احترام رو در رابطمون نشکستیم و حتی کوچکترین حرف زشتی در مورد هم تا بحال نگفتیم و قهر هم نداشتیم و با همه ی بدیها و خوبیهامون هیچ وقت بهم بی احترامی نکردیم و درصد بالاییشو مدیون نفسم

خب این از این....

امروز خبر دار شدم که داییم بالاخره راضی شدن برای ازدواج پسر دایی، این پسر دایمم مثل داداشم میمونه ،با نامزدش 4 سال با هم دوست بودن و حالا که پسر داییم موقعیتش واسه ازدواج جور شده داییم بدلایلی مخالف ازدواجشون بود البته حقم داشت خیلی نگران بود و دلایل خودشم داشت و نمیتونست پسرشو درک کنه و انتظار داشت بعد از این همه دوستی رابطه شون تموم بشه و با کسی که خودش براش انتخاب میکنه ازدواج کنه که خب من میگم درکشون نمیکنه و نمیتونه قبول کنه که زمونه فرق کرده و دیگه مثل قدیما نیست ،البته بگما این دایی بنده خودشون 3 تا زن گرفتن خیال باطل بله !!!! البته یکی یکی گرفته یعنی بدشانسی میاورد و هی طلاق میداد ولی خب همشونم انتخاب خودش بوده تشویق ولی امروز خبر رسید که بالاخره رضایت دادن و قرار شده ماه رمضون عقد کنن البته یه عقد کنون ساده . وقتی خبر ازدواج میشنوم خیلی خوشحال میشم مخصوصا اینکه اینجوری همدیگرو دوست داشته باشن و سختی کشیده باشن ، امسال تو این دو ماه و نیم این دومین عروسیه اینجوریه هورا ان شالله هر روز ازین خبرای خوش بشنویم لبخند




 

/ 3 نظر / 58 بازدید
یک زن خانه دار معمولی

سلام موژان جووون,چه خوبه که قدردانی و نکات مثبتشو هم میبینی,این لازمه ی یه زندگی موفقه

خانم توت فرنگی

سلام اینجور که متوجه شدم نامزد هستید و هنوز زیر یک سقف نرفتید، امیدوارم این سختی ها زود تموم شه و به یه آرامش و خوشبختی پایدار و با دوام برسید عزیزم.

بانوی کوچک

سلام خانوم گل چه خوب نوشتی خوشحال میشم ب وبم سربزنی