دیدار بعد از آموزشی!

 

 

 

چند روز نا آروم رو تجربه کردم و فرصت نشد اینجا بنویسم ، البته بهتره بگم حالم خوب نبود و نمیخواستم اینجا بنویسم ، حرفامو تو ورد نوشتم ولی بعدش فکر کردم اینجا هم بذارم تا بعدها یادم نره روزهای سختی هم داشتم و همیشه هم قرار نیست روزگار بر وفق مرادمان باشد ، بــــله  !

 

دوشنبه نوشتم :

خودت خوب میدونی وقتایی که ناراحتم لال میشم و نمیتونم حرف بزنم ، مثل وقتایی که

پشت خط بعضی وقتا 10 دقیقه یا شاید بیشتر هم میشد که دهنم باز نمیشد برای حرف زدن و جز سکوت کار دیگه ای نمیتونستم بکنم!

میدونی کدوم کارت این بلا رو سر من میاره و آورده میدونی چی اینجوری داغونم میکنه میدونی منم شرایطم از تو بهتر نیست چرا پس ؟! یعنی اینقدر برات سخته یا شایدم برات مهم نیست ، انتظارم بیشتر از ایناست ... میدونم تو هم به تفریح نیاز داری و بارها اینو بهت گفتم که من دوست دارم وقتایی رو که خوش میگذره بهت ولی تو بازم کارت رو تکرار میکنی ، نمیدونم الان باید نگرانت باشم یا عصبانی از اینکه دوباره و هزار باره بدون خبر رفتی و گوشیت یا در دسترس نیست یا خاموشه، خودت میدونی این برای من یعنی داغون شدن اون هم در اولین روزیکه بعد از مدتها اومدی مرخصی و قراره با هم حرف بزنیم ، دارم دیوونه میشم ، یعنی نمیدونی ؟! میدونی چقدر سختمه و چقدر میشکنم ؟!.......... دلم پره خیلی هم از دست این کارت دلم پره ...... میدونی همش درد میشه و تلنبار میشه توی دلم و خیلی خوب میدونی اون روزی که همه ی اینها بریزه بیرون چه اتفاقی میافته  ، نمیدونم چیکار کنم فقط خدا کنه اتفاقی نیافتاده باشه برات.

+ ساعت 12:30 شب برگشت و پیام داد و منم اونقدر عصبانی بودم که لال شدم همینقدر فقط ازش پرسیدم کجا بودی چرا بهم نگفتی گفت با دوستام بیرون بودم و آنتن نداشتم بهت خبر بدم .

 

سه شنبه :

صبح با حال بد (تو بخون داغون ، خراب) از خواب بیدار شدم صبحونه نتونستم بخورم برای کلاس آماده شدم و یه دونه سیب برداشتمو با مامانم راه افتادیم ، نمیتونستم حال بدمو پنهون کنم و دوستام متوجه شدند سربسته به لیلا گفتم دعوام شده و براش توضیح ندادم سرچی دعوا کردیم ، دوستام همیشه میگن وقتایی که حالم اینجوری میشه خیلی خیلی زیاد غیر قابل تحمل میشم ! دستت خودمم نیست همونقدر که وقتای دیگه سرحال و خندونم همونقدرم وقتای اینجوری بد اخلاق و گند دماغم میدونم خودم ! صبح ساعت 8 اس داد که ما راه افتایم عزیزم ، خونسردیش بیشتر کفرمو درمیاره انگار نه انگار من دیشب این همه از دستش عصبانی بودم ! جوابشو ندادم فکر کردم برای قرارش که با دوستای سربازیش گذاشته داره میره  (با دوستای سربازیش با هم قرار گذاشتن امروزو با هم باشن و برن گردش و تفریح اینو قبلا بهم گفته بود ) رسیدم کلاس زنگ زد و منم سرسنگین باهاش حرف زدم گفتم خوش بگذره که یه دفعه گفت خوش بگذره چیه دارم میام پیش تو ! (آیکون موژان با دوتا شاخ گنده لطفا )

گفتم کجا داری میای چرا بهم نگفتی من نمیتونمو ازین حرفا که گفت دیشب بهت پیام دادم منم که دیشب خیلی عصبانی بودم بعد از آخرین پیامم گوشیمو خاموش کردم پرت کردم یه گوشه پیام وایبرشو ندیده بودم ! هیچی دیگه ! گفت ساعت 10:30 میرسیم اونجا با ماشن علی می اومدن ! حالا منم مجبور شدم سرکلاس کلی نقش بازی کنم تا اجازه بگیرم آخه کمی سخت میگیرن برای بیرون رفتن ! ولی ازاون جایی که من نقشمو خوب بلدم  و با اون خانومه هم خیلی صمیمیم اصلا نپرسید کجا میری گفت هروقت خواستی میتونی بری ، حالا فکر کنید من صبح  با اون حال داغونم آماده شده بودم و همش غر میزدم که چرا بهم نگفتی که میای!

سر راه ماشینشون خراب شده بود و با نیم ساعت تاخیر ساعت 11 رسیدند ، منم اومدم بیرون و بــــــــــــــله طوفانی بود اصلا !!! گفتم کاش یکی از کیس ها رو با خودم آورده بودم !!! باد چند تا درخت رو شکسته بود تا به امروز همچین طوفانی رو ندیده بودم تو شهرمون !

سرجمع همش یه ساعت و خورده ای تونستیم باهم باشیم ، تو این یه ساعت و خورده ایی هم دعوا کردیم هم آشتی هم گریه کردم هم خندیدیم ، تازه کافی شاپم رفتیم ، یه دورم رفتیم پارک  !!! خب وقت کم بود و مجبور بودم میفهمی مجبــــــــور !!!

یکم تونستم حرفای دلمو بهش بگم ، دلم خیلی گرفته بود خیلی حرف داشتم ، همه ی حرفای دوشنبه رو بهش گفتم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه میدونستم نباید حالا که بعد از مدتها همدیگرو میبینیم اینکارو میکردم ولی نمیتونستم خودمو خوشحال نشون بدم انگار که اتفاقی نیافتاده ، دوست داشتم هرچی تو دلم مونده رو با گریه بریزم بیرون ولی حالش خیلی بد شد با گریه ی من ، دست خودم نبود ، همش داشتم بغضمو میخوردم که یه دفعه شکست و دیگه نتونستم ، نمیتونست حرفی بزنه هیچی نگفت هیچ !  خب حرفامو که زدم و کمی بهتر شدم دلم نیومد بیشتر از این ناراحتش کنم سعی کردم کمی فضا رو عوض کنم ، البته نه اینکه دعوا کرده باشیم یا بلند حرف بزنیم فقط در حد گلایه بود که خیلی هم ملایم رد وبدل میشد ولی خب همین هم با روحیه مون سازگار نیست !!! هرکدوممون یکم هم که دلخور باشیم انگار دنیا به آخر رسیده اولین سوالش بعد از رفع دلخوری اینه : دوستم داری ؟!

دستامو گرفت سرمو رو شونه اش گذاشت دوست داشتم زمان وایسه و یک عمر تو همین حالت بمونیم  دلتنگی داشت دیوونمون میکرد خیلی سخته بعد از یک ماه خیلی سخت فقط یه ساعت وقت داشته باشی ببینیش ...

بعدش منو رسوندن و تا رسیدم خونه همرام بود و خداحاظی کردیم و با حال بهتری اومدم خونه ...

اونهام راه افتادن عصری رسیدند شهر دوستاش و تا شب باهم بودن و خوش گذشته بهشون چند باری هم با هم حرف زدیم برام آوازم خوند ! شبش هم برگشت شهر خودشون.

چهارشنبه :

اتفاق خاصی نیافتاد . صبحش کلاس بودم . کلی هم در مورد خیلی چیزای جدی حرف زدیم اونم دلخوریهاشو گفت ، بهش گفتم که منم آدم بی نقصی نیستم و مثل همه نقصهایی دارم و دوست دارم تو هم بهم بگی از کدوم رفتار من خوشت نمیاد . دوست دارم بهتر باشم.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:17 توسط موژان| 

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید