دختر بابا

همیشه به شوخی به نفس میگم دلم میخواد بچمون پسر باشه ، اونم میگه چرا میگم حسودیم میشه تو اونو بیشتر از من دوست داشته باشی ،آخه میگن دختر هووی مادره ، اونم میخنده و کلی قربون صدقه ی منو دختر و پسرش میره و من غرق شادی میشم ، ته دلم انگار شادی میاد بالا و سر میره و کل وجودم پر میشه از حس خوب .

دیشب بابام سر یه موضوع خیلی خیلی کوچیک  یه حرف خیلی خیلی ساده و کوچولو زد که یکم خورد تو ذوقم که خودشم متوجه نشد ، پریشب هم که با یکی از همکاراش بحثش شد و اعصابش خیلی خورد بود بازم یه حرفی زد که بازم یکم خورد تو ذوقم البته مشکل از منه که خیلی حساسم خیلی زیادی حساسم مخصوصا در مورد کسایی که برام عزیزن و خیلی دوسشون دارم متاسفانه خیلی هم حساس میشم و حرفاشونو به دل میگیرم میدونم این خیلی بده، شاید از خصوصیات بچه های ارشد خونوادس که دوست ندارن کم توجهی بشه بهشون ، نمیدونم شایدم ربطی نداره ، این خصوصیتمو اصلا دوست ندارم چون خیلی وقتا ناراحتم کرده و باعث شده تو خودم باشمو حتی با نفس هم بحث پیش بیاد و ناراحتش کنم ، مثلا از کوچیکترین کم توجهیش خیلی زیاد ناراحت میشم و نمیتونم واقعا نمیتونم عادی رفتار کنم و بهش نگم و فراموش کنم ، خیلی دل نازک تشریف دارم که همین بیچارم میکنه بعضی وقتا

القصه دیشب بابایی گفت الان دخترم میاد باباشو یه مشت و مال میده (قشنگ با پا میرم رو کولش و اونم کیف میکنه ) گفتم حوصله ندارم نمیام ، اونم گفت باشه رفت بخوابه مامان گفت چی شد چرا نرفتی ، گفتم ازش دلگیرم مامانی نگاش شیطون شد انگار یه فکرایی تو سرش بود  ، گفتم نری بهش بگی هااا یهوویی پرید تو اتاقو بهش گفت و بابایی پاشد اومد کنارم نشست ، خیلی معذب شدم ، گفت دخترم ازم ناراحته ، گفتم نه چیزی نیست حالا یکم مونده بود گریه م بگیره، گفتش ببین بخدا ناراحتی تو برام مهمه دوست ندارم از دستم ناراحت باشی ، هر کدوم از داداشت که بودن زیاد برام مهم نبود ولی تو فرق میکنی بخدا خوابم نمیبره ها بیا یه بوس بده ... منم که میدونستم همینکه ببوسمش گریم میگیره خندیدم گفتم نه بابا شوخی کردم الان دیگه ناراحت نیستم آشتی آشتیم، گفت مطمئن، منم قشنگ خنیدیدم گفتم آره دیگه الان ناراحتیم تموم شد اونم دستمو گرفت بوسید و رفت خوابید ، خیلی از خودم خجالت کشیدم ، پشیمون شدم از این بچه بازیام .

بابا جون خیلی ویژه دوستت دارم ، خدایا هزار بار شکرت بخاطر دو تا مردی که بهم دادی ، راستی از خیلی لحاظ بابا و نفس شبیه همن و من اینو خیلی دوست دارم. خدا همه ی بابا ها رو که مثل کوه پشت بچه هاشون مخصوصا دختراشونن حفظ کنه و روح همه ی بابای عزیزی که دیگه تو این دنیا نیستن رو شاد کنه

منم امشب بخاطر بابایی که راحتالحلقوم های منو خیلی دوس داره براش درست کردم و برای فرداش هم گذاشتم تو یخچال ببره با خودش

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:27 توسط موژان|

 

/ 0 نظر / 18 بازدید