فاصله دورت نمیکند ...

سلام

دلم میخواست این وبلاگ پر باشه از خاطره های خوب قبل از بهم رسیدنمون ولی فعلا وضعیت جوریه که هیچ رقمه نمیشه یعنی هیچ راهی نداریم برای با هم بودن و شاد بودن حتی اس ام اس هم نمیتونیم زیاد بهم بدیم ، دیروز با مامانم و داداشم رفتیم بالا کمی خونه رو تمییز کنیم گچبری تموم شده و مونده نصب کابینت و پکیج و پرده و لامپ و ریزه کاریهای دیگه خیلی خسته شدم خیلی زیاد هم نتونستم با نفس حرف بزنم ، شب هم باید زود بخوابه همش 2 تا 6 پست داره و شبها نمیتونه بخوابه ، چند دقیقه باهم حرف زدیم و بهش گفتم که شارژم تموم شده و شب بخیر گفتیم و قطع کردیم بعدش اس زد میگفت این روزا کمتر باهام حرف میزنی حس میکنم تو هم خسته شدی حق داری تو الان به یه آغوش گرم نیاز داری نه حرفا و نفسای سرد من ، شارژم تموم شده بود نتونستم جوابشو بدم که بهش بگم عزیز دلم خودت خوب میدونی همه ی دنیای منی چرا این حرفا رو میزنی خود خوب میدونی زندگی برام بی تو معنی نداره ، هیچ آغوشی هم برام گرم نیست جز آغوش تو دیوونه !

از روزی که جواب آزمایشش اومده و چربی خونش بالاست من هر وقت یاد این موضوع میافتم میمیرم و زنده میشم، خدایا کمکمون کن.

جمعه دختر یکی از فامیلای دورمون عقد کرد ، به دختر داییم که رفته بود مراسمشون گفتم عکسشو برام بفرسته امروز فرستاد ، اینقدر قشنگ دستای همو گرفته بودند عروس و دوماد که از ته دل براشون آرزوی خوشبختی کردم ، 4 سال با هم بودن و خیلی زیاد همو دوست دارن خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم بهم رسیدن خدا همه ی دلای عاشق رو به وصال معشوق شاد کنه (آمین)

پنجشنبه با خاله ها تصمیم گرفیم فردا یعنی جمعه بریم گردش بیرون ، صبح زود بیدار شدم و بدو بدو رفتم امتحانمو دادم (امتحان همون دوره کامپیوتر که کلاساشو میرفتم) نیم ساعته تموم کردمو همه ی جوابها رو که تستی بود تو ی برگه کوچیک نوشتمو موقع بیرون اومدن از سالن دادم دست لیلا آخه طفلی هیچی نخونده بود و التماس میکرد برسونم بهش از شانسمون خیلی دور از هم بود شماره هامون منم این روش رو انجام دادم و به بهانه ی خداحافظی رفتم پیشش و باهاش دست دادم و کاغذو گذاشتم تو دستش انگار مواد رد و بدل میکردم !

بدو اومدم طرف خونه که بابام اینا رو دیدم و سوار شدم ساعت 8:30 بود و راه افتادیم با شوهر خاله ها. دوساعت تو راه بودیم به یکی از کوهستان های خوش آب و هوای کردستان رسیدیم ، یعنی بگم بهشت بود دروغ نگفتم ، از خوردن آب سرد و زلالش سیر نمیشدیم ، هوای تمیزش روحمو تازه کرد ، برگای درختای سرسبزش رو انگار دونه دونه دستمال کشیده بودن از بس تمییز و براق بود ، طبیعت بکر کردستان واقعا روح آدمو تازه میکنه جاتون خیلی خالی بود ، هزار بار آرزوی نفسمو کردم که خدایا یعنی میشه یه روزی با نفس بیایم اینجا و دست تو دست هم ازین کوهها بریم بالا و از این آب بخوریمو روی این سبزه ها بشینیم و برام ازین ریواسها بیاره و من پوستشو بگیرمو بزارم دهنش ...

ولی خیلی حیف شد اون جایی که بودیم اصلا موبایل آنتن نداشت که حداقل بتونم صداشو بشنوم ...

خاطره ی خوب این سفر که باعث شد یک ربع تمام ما یک ریز از ته دل بخندیم افتادنمون تو آب بود، من و چهارتا دختر خاله و خاله کوچیکه میخواستیم بریم اونور رودخونه جایی از رودخونه رو نشون کردیم که از اونجا فکر میکردیم بهتر میتونیم بریم چند تا سنگ وسط آب بود، یکی از دختر خاله ها رفت اونور منم رسیدم به سنگ وسطی ترسیدم منم که بترسم قفل میکنم نه میتونستم برم نه برگردم عقب یه آقایی هم اونجا بود همسن بابام الکی خودشو عصبانی کرد گفت از چی میترسی برو ببینم منم یهووی پریدمو رفتم اونور ، دختر خاله های دیگه با خاله همشون پاهاشون رو سنگ لیز خورد افتادن تو رودخونه حالا منو دختر خاله اولی اینقدر خندیدیم بهشون که اصلا نمیتونستیم دستشونم بگیریم من که رو سبزه ها ولو شده بودم از خنده ، چند تا خونواده دیگه هم اونجا بودند از خنده ما خندشون گرفته بود خاله م اصلا پا نمیشد همون وسط رودخونه ولو شده بود از خنده حالا کم کم دستشونو گرفیم و آوردیم بیرون و تا شب هم قیافشون وسط آب یادم میافتاد خندم میگرفت .

ریواس

 

راستی یه چند روزیه افتادم رو مود صنایع دستی خب از بیکاریه میدونم ! دوست دارم برای عزیز دلم با دستای خودم یک عدد کیف چرم خوشکل بدوزم ، شاید رفتم کلاس

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:58 توسط موژان|

 

/ 0 نظر / 76 بازدید