بی دلیل !

خوب نیستم این روزا ... انگار یه ابر سیاهی بالای سرم نمیذاره هیچ لذتی از زندگیم ببرم ... نمیدونم جنس اون ابره چیه ! دلتنگی ؟! عصبانیت ؟! غم ؟! نمیدونم واقعا نمیدونم ... یا شایدم نمیخوام بدونم ... هرچی که هست بدجوری بغض شده تو گلوم و کلافه م کرده ... خسته ام ... خیلی هم خسته ام ... دلم میخواد یه هفته بمیرم اصلنناراحت

حس میکنم کسی دوستم نداره حتی نفس ... میدونم اینجا رو میخونی ... بخاطر یه سری اتفاقات ادرس اینجا رو بهش دادم  ... خیلی حس بدیه ... به این فکر میکنم که اگه یهووی یه اتفاقی برام بیافته و دیگه نباشم واکنششون چجوریه ؟! نفس چه حالی میشه و تا کی به یادم میمونه ... مامانم چجوری میخواد با زخمایی که رو دلم گذاشته کنار بیاد ... دلم پره از همممه ... اشکام نمیذارن بنویسم ... شده یه شب تا صبح تو دلم با مامانم حرف زدم و ازش گله کردم و همه ی حرفامو هزار بار بهش گفتم صبح که شده مثل همه ی روزای دیگه عادی برخورد میکنم که مبادا مامانم بدونه که ازش ناراحتم که حرف دیروزش قلبمو زخمی کرده... حرفی رو که اگه با نرمی و مهربونی نمیگه میتونست حداقل معمولی بگه ولی بعضی وقتا دوست داره حرفش رو تبدیل بکنه به یه سنگ و اونه بکوبه رو دل دخترش ... خیلی وقتا میگفتم چرا بعضی وقتا رفتارش با من اینجوریه ، یعنی من اینقدر بدم که از من اینقدر بدش بیاد ؟! مگه نمیگن پدر و مادر هر چقدرم اشتباه کنن بچه شونو بازم دوست دارن ؟! من که همیشه هم سعی کردم راضی نگهشون دارم ... چرا از روزی که خودمو شناختم با یه اشتباه کوچیک با یه دروغ خیلی کوچیک بچگونه هم حتی مامانم این پتک رو کوبیده تو سرم که : از اولش هم مایه ی بدبختی بودی برامون  ... چرا ؟! چرا یه دختر 7 - 8 ساله باید باعث بدبختیتون باشه ؟!چه حالی میشدم وقتی این حرف رو بهم میزد ... چرا یادم نمیاد یبار منو بوسیده باشه یا موهامو شونه کرده باشه ؟! چرا هر وقتم من خواستم تو آغوش بگیرمش با یه حس چندشی منو پس زده ؟! یبارم گفت بنا به دلایلی نمیخواسته من دنیا بیام و حتی تلاش هم کرده منو بندازه که متاسفانه سماجت کردم و وارد این دنیای لعنتی شدم  ، شاید هم دلیلش همین بوده کم نباید به دنیا میاومدم تا مامانم راضی باشه ازم !

فقط حرف مامانم نیست خیلی از آدمای اطرافم تو دنیای واقعی اینجورین ... خیلی دلم زخمیه ... فقط میخوام کسی منو برای خودم بخواد و دوستانه به حرفام گوش کنه ، درکم کنه ، مهربون باشه ... خسته شدم از بس ترسیدم که وای نکنه فلان حرف رو بزنم فلانی ازم دلگیر بشه نکنه این کارو نکنم اون یکی نظرش در  مورد من عوض بشه ... این یکی ها همش خونواده خودم و نفسه ... از اون آدمایی نیستم که بخاطر مردم زندگی کنم و حرف مردم برام مهم باشه ولی کسایی که بهم نزدیکن و برام عزیزن خیلی بیشتر ازشون میترسم ... بدبختی منم میدونید چیه ؟! نمیتونم حرف بزنم ! تو اوج عصبانیتم لالمونی میگیرم و همش عقده میشه توی دلم همش بغض میشه توی گلوم همش میشه حرفای نگفته ی توی دلم ... همش منتظرم طرفم خودش بدونه چه مرگمه خودش بهم توجه کنه ولی آدما خیلی بیخیالتر از این حرفان که دل من براشونن مهم باشه... شایدم من زیادی خوش خیالم ... حرفای نگفته هنوز توی دلم خیلی زیاده ...

/ 8 نظر / 15 بازدید
خانومی

موژانم؟!!!!! قربون دلت برم.... دلم میخواد بغلت کنم سرتو بگیرم روی سینه م....... عزیزم.همه اینا میگذره خانومم

خانم توت فرنگی

طفلی ِ من...! ناراحت نباش دیگه همه ی اینا هم میگذره می دونی ما این روزای سخت رو این حس های سنگین رو بابام تجربه کردیم. وقتی تحقیرش می کرد وقتی حتی نمی داشت حرف بزنه. نمی ذاشت حرف بزنم. فقط می گفت نه!! مامانا که دلشون نرم تره می دونم که درست میشه فقط تو روحیه ات رو نباز موژانی من. باشه؟

یک زن خانه دار معمولی

وای عزیزم خدا نکنه دلت اینقدر گرفته باشه,اینجور حسها ادمو له میکنه,امیدوارم هر چه زودتر حسهای خوب و ارامش بیاد سراغت ,مطمین باش مامانها بچه هاشونو خیلی دوس دارن ولی بعضیا بلد نیستن چجوری رفتار کنن

نیاز

اجی همه حرفاتو همه حساتو قشنگ درک کردم غصه نخور گلم مهم خودتی و قلب لطیفت

مهربانو

موژان...تک تک جمله ها تو فهمیدم...خودت ک میدونی من و تو ی جاهایی چقد شبیهیم...تو دلت خیلی مهربونه خدا ب دلت نگاه میکنه عزیزم مطمعن باش دسستو میگیره

آنا

طفلک من .. سخته. خیلی هم سخته ..

نیلوفرجون

چه بد.اون موقع ها که منم بچه بودم و مامانم به شوخی میگفت کاشکی نبودی خیلی غصخ میخوردم.

پاییز

وایی منم یه مدت اینطوری بودم خیلی حس بدیه حس بلاتکلیفی و سردرگمیه [اوه]