همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی ...

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

عزیز دلم امشب تو نماز خونه ی کلانتری شهر محل خدمتشه ، قرار بود امروز معلوم بشه کدوم شهر میافته که نشده و بهشون گفتن باید این هفته رو تو همون کلانتری باشن بعنوان کارآموز...خدایا دلم داره آتیش میگیره ، تنها ، غریب ، دلتنگ ....همین الان با گوشیش اس داد این دفعه یه گوشی ساده رو با خودش برده بود که الانم یواشکی اس میداد ، شارژش تموم شد ، بهش زنگ زدم فقط "یک دقیقه و بیست وهفت ثانیه" تونستیم حرف بزنیم ، ولی همین یک دقیقه و خورده ای عاشقترم کرد ، همه این ثانیه ها رو زندگی کردیم ، همه ی این ثانیه هارو با دل وجون بلعیدیم و عشق شد ، هر ثانیه اش یک قرن عاشقی بود ، هر ثانیه اش ناب بود ، هر ثانیه اش نفس بود برام و بهم مزه داد...

نفسم خودت خوب میدونی چقدر دوستت دارم ، میدونی با همه ی وجود عاشقتم ، میدونی تاوان این عشق رو دادم و باکم نیست ،  میدونی نفسهام به نفسهات بسته است، میدونی برای با تو بودن و داشتنت دلی رو به دریا زدم "که از آب واهمه داشت"، خودت عشق رو به من نشون دادی و عاشقی رو یادم دادی ، خودت گذشت رو یادم دادی ، من کنار تو خوب خوبم  ......

 خوب میدونم که همه ی این سختی ها رو گذروندی و داری میگذرونی برای زندگیمون برای رابطه مون ، و وقتی با وجود همه ی این سختی هایی که روی دوش تویه بازهم بزرگواری و باز هم تو منو دلداری میدی و دم نمیزنی ، من شرم زده ی نگاه عسلیت میشم و برای هزارمین بار خدا رو شکر میکنم بخاطر داشتنت ، بودنت ، دوست داشتنت.....

مرد من تنها و تنها کنار تو حس خوب زن بودن رو داشتم ، با همه ی وجودم دوستت دارم ، من که میدونم دل ساده و پاکت الان چقدر تنگه ، من که میدونم چه روزهای سختی رو داری میگذرونی ، من که میدونم پشت اون سینه ی محکم و مردونه ات دل کوچیکی داری که با یک اخم کوچیکم میشکنه ، من که میدونم بخاطر من ناراحتیتو نشون نمیدی ، من چقدر میتونم بد باشم حتی اگه یک بارهم چشمای عسلیت رو غمگین کرده باشم !

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:25 توسط موژان| 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید